هر سال با بهار
شکوفه می شدم ....................
امسال می خواهم سنگ باشم...........
خواهم آهن دلی کنم چندی............
في عيد فالنتاين
بحثت يا حبيبتي عن وردة حمراء
أرسلها سفيرة عني
بعيد عشق العشاق
فلم أجد في السوق أي وردة
حمراء أو بيضاء أو صفراء
لأن كل الورد في الأسواق
كما يقول بائع الأزهار
قد اشترته شعبة المباحث
لزوجة الخليفة الرشيد
دوستم داشتهباش… و نپرس چگونه
و در شرم درنگ نکن
و تن به ترس نده
بیشِکوه دوستم داشتهباش
نیام گلایه دارد که به پیشوازِ شمشیر میرود؟
دریا و بندرم باش
وطنم وَ تبعیدگاهم
آرامش و توفانم باش
نرمی و تُندیام…
دوستم داشتهباش… به هزاران هزار شیوه
و چون تابستان مکرر نشو
بیزارم از تابستان
دوستم داشته باش… و بگو
که نمیخواهم بیصدا دوستم داشته باشی
و آری به عشق را
در گوری از سکوت نمیخواهم
دوستم داشتهباش… دور از سرزمین ظلم و سرکوب
دور از شهرِ سرشار از مرگمان
دور از تعصبها
دور از قیدوبندهاش
دوستم داشتهباش… دور از شهرمان
که عشق به آن پا نمیگذارد
و خدا به آن نمیآید
و می دانم که شیوه عشق من
کهنه شده است
شریان های قلبم
کهنه شده است
آمدن نامه بر من به پیش تو
و بردن گلهای زیبا به خانه ات
همه آیین هایی کهنه شده است
.
تو را بسیار دوست دارم
و رویای من این است که مرا
در پیراهنی نو مبهوت کنی
و با عطری تازه ...دیدگاهی تازه...
و رویای من این است
که بارانی از شط بلند پرسشها ... بر من بباری
و چون خوشه گندم از پارچه نازبالش بشکفی...
تو را بسیار دوست دارم
و می دانم که نمی دانی...
و مسئله این است!
اما از گرفتار شدن در تو هراس دارم
و از یگانه شدن با تو
و در جلد تو رفتن
که آزموده ها به من آموخته است از عشق زنان پرهیز کنم
و از خیزاب دریاها...
من بحث وجدل با عشق تو نمی کنم... که او روز ونهار من است
و من با آفتاب روز بحث نمی کنم
با عشق تو بحث و جدل نمی کنم
که او خود مقدر می کند چه روزی خواهد آمد...چه روزی رخت خواهد بست...
و او خود زمان گفتگو را و شکل گفتگو را تعیین می کند...
آیا گفتم که دوستت دارم؟آیا گفتم که من خوشبخت هستم ، زیرا که تو آمده ای...
و حضورت مایه خوشبختی است
چون حضور شعر
چون حضور قایق ها وخاطرات دور...
هزارمین بار می گویم که تو را من دوست دارم...
چگونه می خواهی چیزی را تفسیر کنم که به تفسیر در نمی آید؟
چگونه می خواهی مساحت اندوهم را اندازه گیری کنم؟
حال آنکه اندوه من...چون کودک...هر روز زیباتر وبزرگ تر می شود
بگذار به همه زبانهایی که می دانی ونمی دانی بگویم
که تورا دوست دارم
.
تو را دوست دارم
چگونه می خواهی ثابت کنم که حضورت در جهان
چون حضور آب هاست
چون حضور درخت،
و تویی گل آفتابگردان...
و باغی نخل...
...
هیچ از ذهنم نمی گذرد
که در برابر عشق تو مقاومت پیشه کنم، یا برا آن طغیان کنم
که من وتمامی اشعارم
اندکی از ساخته های دستان توایم..
همه شگفتی این است
که دختران از هر سو مرا احاطه کرده اند
و کسی جز تو نمی بینم...
...
ماهی طیبی
دوستت میدارم
در فاصلهی این عشق و آن عشق
در فاصلهی زنی که خداحافظی میکند
و زنی که از راه میرسد
اینجا و آنجا
دنبالِ تو میگردم
هر اشارهای
انگار
به چشمهای تو میرسد
چگونه تفسیر کنم این حسّی را
که روز و شبم را ساخته
زیباترین زنِ دنیا کنارِ من است
پس چگونه
مثلِ کبوتری
میگذری از خیالِ من؟
در فاصلهی دو دیدار
در فاصلهی دو زن
در فاصلهی قطاری که میرسد از راه و
قطاری که راه میافتد
پنج دقیقه فرصت هست
فنجانی قهوه مهمانت میکنم
پیش از آنکه
راهیِ سفر شوم
پنج دقیقه فرصت داریم
وجودِ تو آرامم میکند
در این پنج دقیقه
به تو میگویم رازهای پنهان را
برای تو میبافم زمین و زمان را
زیر و رو میکنی زندگیام را
در این پنج دقیقه
پس چرا
چه رنجیست این
چگونه میشود اینجا از بیوفایی دَم زد؟
لحظههایی هست
که غافلگیرم میکند شعر
بیمقدّمه از راه میرسد
هزار هزار انفجار
در وجودِ دقیقههاست
و نوشتن راهیست به رهایی
پر میزنی
مثلِ پروانهای کاغذی بین دو انگشت
چگونه پنجاه سال در دو جبهه بجنگم؟
چگونه خودم را بین دو قارّه قسمت کنم؟
چگونه با کسی جز تو آشنا شوم؟
چگونه با کسی جز تو بنشینم؟
در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام میگویم میان ما چیزی نبوده است تنها برای این که از درد سر به دور باشیم نقش دلقکی را بازی می کنم، عشق من و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد، ستارگانش را نهان کند، و دریا نمی تواند، حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را.
چیزی که در دوست داشتنت
بیش تر عذابم می دهد
این است که [ گر چه می خواهم]
اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم!
و آنچه در حواس پنجگانه ام
به ستوهم می آورد
این است که آنها پنج تا هستند ، نه بیش تر!
زنی استثنائی چون تو را
احساساتی استثنائی باید
[که بدو تقدیم کرد]
و اشتیاقی استثنائی
و اشکهایی استثنائی...
زنی چون تو استثنائی راکتابهایی باید
که ویژه او نوشته شده باشند
و اندوهی ویژه
و مرگی که تنها مخصوص[ و به خاطر] او باشد
تو زنی هستی متکثر
در حالی که زبان یکی است
چه می توانم کرد
تا با زبانم آشتی کنم...
متاسفانه
نمی توانم ثانیه ها را درآمیزم
و آنها در هیات انگشتریی به انگشتانت تقدیم کنم
سال در سیطره ماهها
و ماهها در سیطره هفته ها
و هفته ها در سیطره روزهایشان هستند
و روزهای من محکوم به گذر شب و روز
در چشمان بنفشه ای تو!
آنچه در واژه های زبان آزارم می دهد
آن است که تو را بسنده نیستند...
تو زنی دشواری
زنی نانوشتنی
واژه های من بر فراز ارتفاعات تو
چونان اسب له له می زنند.
با تو مشکلی نیست
همه مشکل من با الفباست،
با بیست و هشت حرف
که توان پوشش گامی از آن همه مسافت زنانگی تو را ندارند!....
شاید تو به همین خرسند باشی
که تو را چونان شاهدختهای قصه های کودکان
یا چون فرشتگان سقف معابد ترسیم کرده ام
اما این مرا قانع نمی کند
زیرا می توانستم بهتر از اینت به تصویر بکشم
شاید تو مثل دیگر زنان
به هر شعر عاشقانه ای که برایت گفته باشند
خرسند باشی
اما خرسندی تو مرا قانع نمی کند
صدها واژه به دیدارم می شتابند
اما آنها را نمی پذیرم
صدها شعر
ساعتها در اتاق انتظارم می نشینند
اما عذر آنها را می خواهم
چون فقط در جستجوی شعری
برای زنی از زنان نیستم
من به دنبال "شعر تو"می گردم...
کوشیدم چشمانت را شعری کنم
اما به چیزی دست نیافتم
همه نوشته های پیش از تو هیچ اند
و همه نوشته های پس از تو هیچ!
من به دنبال سخنی هستم که بی هیچ سخنی
تو را بیان کند
یا شعری که فاصله میان شیهه دستم و آواز کبوتر را بپیماید!
میترسم،
آن را که دوست میدارم،
بگویم: «دوستت دارم»
چراکه
شراب چون از ساغر ریخته شود
اندکی از آن کاسته میشود.
در عصری مهربانتَر و شاعرانهتَر !
عصری که عطرِ کتاب ،
عطرِ یاس و عطرِ آزادی را بیشتر حس میکرد !
دلم میخواست تو را
در عصرِ شمع دوست میداشتم !
در عصرِ هیزم و بادبزنهای اسپانیایی
و نامههای نوشته شده با پر
و پیراهنهای تافتهی رنگارنگ !
نه در عصرِ دیسکو ،
ماشینهای فراری و شلوارهای جین !
دلم میخواست تو را در عصرِ دیگری میدیدم !
عصری که در آن
گنجشکان ،
پلیکانها و
پریانِ دریایی حاکم بودند !
عصری که از آنِ نقاشان بود ،
از آنِ موسیقیدانها ،
عاشقان ،
شاعران ،
کودکان
و دیوانگان !
ولی افسوس !
ما دیر رسیدیم !
ما گُلِ عشقْ را جستجو میکنیم ،
در عصری که با عشقْ بیگانه است
که من سرم درد می کند
گیجگاه خاطره هایم دارد می ترکد
و قرمزی نگاه حسرتهایم,
پلکهای آرزویم را می آزارد.
بوی بد پیری می آید
سرم درد می کند
انگار گرمی گذشته ها
روی دلم را گرفته
و سردی ام کرده است از سرعت عمر
هذیان خوشبختی را بالا می آورم
از تشویش آینده دلم آشوب است
دست چپم می لرزد
عشق های دروغ،
فشارم را پایین می آورد
خاطره های دور و بی مزه،
کامم را تلخ می کند،
ترش می کنم
گوش هایم زنگ می زند
(کسی پشت سرم رجز می خواند؟)
عشق،توهم و دروغ
در دلم رخت می شویند
سردم است
خوابم می آید
می خواهم بخوابم وبیدار نشوم
من سرم درد می کند برای کودکی
مرا بیدار نکنید
من این کدئین را با سی سال عمر فرو داده ام
من باید بخوابم،
گرم شوم و بعد
تبم می برد و بزرگ می شوم
حالا که کودکم رویم لحاف بیندازید
باید گرم شوم
بخوابم و
بعد....
باید بزرگ شوم!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!
هر آنکه بیاموزدم ...
هر آنکه بیاموزدم
که چگونه روی برگهای تنم جان دهم
تا بشر پیروز گردد
هر آنکه بیاموزدم
که چگونه قلبم را تکه نانی گردانم
تا بشر بدان سیر گردد
هر آنکه بیاموزدم
که چگونه رنج را از بین دفتر شعرم
و از بین دلگفته های فقرا پاک کنم
هر آنکه بیاموزدم
که چگونه سادگی را پیشه کنم
همچو علف
همچو آب
هر آنکه بیاموزدم
واژه ای برگزینم بیانگر:
جوش و خروش کودکان
و حس و حال پاکدلان
هر آنکه بیاموزدم :
شعر، نامه عشقی است برای بشر
شعر، حرف دلی است از آن بشر
هر آنکه در تعریف شعر چنین حکمتی بیاموزدم
تا ابد بنده اویم
اگر دوستم بداری تقویم را تغییر خواهم داد
فصل هایی را حذف نموده
یا فصل هایی را به آن اضافه خواهم کرد
و زمان گذشته را به پایان خواهم رساند
و بجای آن پایتختی برای زنان تاسیس خواهم کرد
اگر تو معشوق ام شوی ، من پادشاهی خواهم بود
و ستارگان را با سفینه ها و لشکریان فتح خواهم کرد
تا پیام آوری باشم ميان تمام عاشقان ...
پرندگان ماه مهر را دوست دارم
که هرجا دلخواه آنهاست سفر می کنند
و از ته مانده ی بادام و انجیر باغ ،
در چمدانهای خویش توشه بر می گیرند.
من نیز..
دوست دارم چون پرندگان ماه مهر باشم
دوست دارم چون پرندگان مهر راه گم کنم..
گاه و بیگاه،
گم شدن زیباست..
می خواهم دنبال وطنی تازه باشم..
وطنی که هنوز کسی در آن زندگی نکرده باشد..
و خدایی را جستجو کنم،
که مرا تعقیب نکند.
و زمینی که با من دشمنی نورزد..
می خواهم از پوستم بگریزم
از صدایم.. از زبانم..
و چون عطر گلستانها فرار کنم
می خواهم از سایه ام بگریزم
و از القاب و عنوانهایم..
می خواهم از مشرق زمین فرار کنم
که لبریز از خرافه و اژدهاست..
و از خلیفه ها... و شاهزاده ها
از تمام پادشاهان..
می خواهم چون پرندگان ماه مهر عشق بورزم..
ای سرزمین شرقی سراسر دشنه و دار...
چشمانت آخرین چیزی است که از میراث عشق به جا مانده است
آخرین چیزی است که از نامههای عاشقانه باقی است
و دستانت... آخرین ِ دفترهای حریری است...
بر رویشان...
شیرینترین سخنی که نزد من است ثبت شده
مرا عشق پرورده است، مانند لوح توتیا
و محو نشدم...
در حالی که شعر باخنجرش طعنه میزند مرا،
رها کنم تا که توبه کنم
دوستت دارم...
ای کسی که دریاهای جنوب را در چشمانش اندوخته
با من باش
تا دریا به رنگ آبیاش بماند
و هلو تا همیشه بوی خوشش را نگه دارد
شمایل فاطمه همیشگی شود
و مانند کبوتر، زیر نور غروب پرواز کند
با من باش... چه بسا حسین بیاید
در لباس کبوترها، و همانند مه و رایحهی خوش
و از پشت سر او منارهها می آیند، و سوگند به پروردگارم
و همهی بیابانهای جنوب...
أتحبني ؟
أتحبني بعد الذي كانا؟
اني أحبك رغم ماكانا
ماضيك لا أنوي إثارته
حسبي بأنك هاهنا الأن
تتبسمين وتمسكين يدي
فيعود شكي فيكي ايمانا
عن أمس لاتتكلمي أبدا
وتألقي شعرا وأجفانا
زمن مضى وبقيت غاليه
لاهنت أنت ولا الهوى هانا
لولا المحبة يامدللتي
ماأصبح الانسان إنسانا
طفلين كنا في تصرفنا
وغرورنا وضلال دعوانا
فلكم ذهبت وأنت غاضبة
ولكم قسوت عليك أحيانا
فلربما انقطعت رسائلنا
ولربما انقطعت هدايانا
مهما غلونا في عداوتنا
فالحب أكبر من خطايانا
هذا الهوى نار بداخلنا
ورفيقنا ورفيق نجوانا
طفلٌ نداريه ونعشقه
مهما بكى معنا وأبكانا
أحزاننا منه ونسأله
لو زادنا دمعا وأحزانا
هاتي يديك فأنتي زنبقتي
وحبيبتي رغم الذي كانا
أتحبني ؟
أحبك
أحبك
أحبك
غضب کن..
هر طور که می خواهی
واحساساتم را جریحه دار کن..
هر طور که می خواهی
گلدان ها و آینه ها
را بشکن
و مرا به این تهدید کن
که غیر من زنی دیگر را دوست داری
بدان ..
هر کاری که بکنی
وهر چه بگویی
من اهمیت نمی دهم
چون تو..
ای عشق من
برایم همانند کودکی هستی
که هر چند به پدر و
مادرش بدی کند
باز هم دوستش دارند
غضب کن..
تو هنگام عصبانیت ..
بی نظیری
غضب کن
زیرا اگر موجی نبود..
دریایی به وجود نمی آمد
همواره طوفانی باش..
بارانی باش
و بدان..
قلب من..
همواره تو را خواهد
بخشید
غضب کن
من..
با تو.. بگو مگو نخواهم کرد
زیرا تو کودکی هستی
که بیهوده مغروری
مگر..
پرنده ها از فرزندانشان انتقام می گیرند؟
برو..
اگر یک روز از من خسته شدی
حتی مرا..
و روزگار را نیز متهم
کن
اما بدان ..
من
تنها با اشک و اندوهم سر خواهم کرد
باسکوت..!!!!!
و اندوهی..سرشار از
غرور
برو..
اگر ماندن.. آزارت می دهد.
که زمین.. سرشار است
از .. عطر
و
زنان
ولی.. هرگاه
چون کودکی
به محبت من نیاز داشتی
به سراغ من بیا ..
هر وقت که خواستی
چون وجودت..
برای من در حکم هواست
و تو..همه آسمان
..و
زمین منی
غضب کن ...
هر طور ی که بخواهی
و برو
هر زمان و هر جا که بخواهی
یقیناً..
روزی بر می گردی
و آن .. روزیست..
که معنی وفا را دانسته ای
بعد از نزديك يك سال كه ديدمت.........
آیا مرا دوست داری؟
بعد از همه آنچه بود ،
آیا هنوز مرا دوست داری؟
من ..
علیرغم همه آنچه که بود ..
تو را
دوست می دارم
من نمی توانم قبول کنم که گذشته ها گذشته ..
و گمان می کنم تو همین حالا ..
اینجایی
لبخند میزنی ..
و دستانم را در دست میگیری ..
و شک مرا به یقین مبدل می کنی
از دیروز هیچ سخن مگو..
موهایت را شانه کن ..
و مژه هایت را آرایش کن
روزگار سپری شده ..
و تو همچنان ارزشمندی
و بدان نه از تو..
چیزی کاسته شده ..
و نه
از عشق .
ای عشق من
اگر محبت نبود ..
انسان هم انسان نمی شد
ما..
همانند دو کودکی بودیم
در تصمیم هایمان ..
و غرورمان ..
وسایه های دعواهامان
و بارها وبارها شده ..
که تو خشمگین از کنارم رفته باشی
و بارها هم شده ..
که لج بازی های من گل کرده باشد
و چه بسا نامه نگاری هایمان .. قطع میشد
و همچنین هدیه دادن هایمان..
ولی ..
هرچه بر دشمنی هامان می افزودیم ..
عشقمان..
همچنان ..
بزرگ
تر از اشتباهاتمان بود
این عشق ..
آتشی در درون ماست
و رفیق
ما و رفیق نجواهای شبانه ماست
و کودکی است ..
که با او مدارا می کنیم..
و دوستش داریم ..
چه زمانی که با می گرید
و چه آن زمان که ما را می گریاند
غم های ما همه از اوست ..
و هنگامی که اشکی و غمی به ما می دهد ،
ما بیشترش را از او طلب می کنیم
دستت را به من بده ..
تو همچنان زنبق منی..
و محبوب منی ..
علیرغم آنچه که بین ما بوده ..
آیا دوستم داری؟
من دوستت دارم ..
دوستت دارم ..
دوستت دارم ..
إغضبْ كما تشاءُ..
واجرحْ أحاسيسي كما تشاءُ
حطّم أواني الزّهرِ والمرايا
هدّدْ بحبِّ امرأةٍ سوايا..
فكلُّ ما تفعلهُ سواءُ..
كلُّ ما تقولهُ سواءُ..
فأنتَ كالأطفالِ يا حبيبي
نحبّهمْ.. مهما لنا أساؤوا..
إغضبْ!
فأنتَ رائعٌ حقاً متى تثورُ
إغضب!
فلولا الموجُ ما تكوَّنت بحورُ..
كنْ عاصفاً.. كُنْ ممطراً..
فإنَّ قلبي دائماً غفورُ
إغضب!
فلنْ أجيبَ بالتحدّي
فأنتَ طفلٌ عابثٌ..
يملؤهُ الغرورُ..
وكيفَ من صغارها..
تنتقمُ الطيورُ؟
إذهبْ..
إذا يوماً مللتَ منّي..
واتهمِ الأقدارَ واتّهمني..
أما أنا فإني..
سأكتفي بدمعي وحزني..
فالصمتُ كبرياءُ
والحزنُ كبرياءُ
إذهبْ..
إذا أتعبكَ البقاءُ..
فالأرضُ فيها العطرُ والنساءُ..
وعندما تحتاجُ كالطفلِ إلى حناني..
فعُدْ إلى قلبي متى تشاءُ..
فأنتَ في حياتيَ الهواءُ..
وأنتَ.. عندي الأرضُ والسماءُ..
إغضبْ كما تشاءُ
واذهبْ كما تشاءُ
واذهبْ.. متى تشاءُ
لا بدَّ أن تعودَ ذاتَ يومٍ
وقد عرفتَ ما هوَ الوفاءُ...
تنها زن
و شعر
ما را نجات می دهد.


دلال سعید المغربی که بود؟
«دلال سعید المغربی » متولد 1958 در فلسطین اشغالی (شهر یافا) بود كه علاوه بر داشتن تهور و جسارت فراوان، زبان عبری را به خوبی عربی صحبت میكرد وی فرماندهی تیم 13 نفرهای به نام«جوخه دیریاسین » را برعهده داشت. (نامگذاری این جوخه به تلافی جنایات مناخیم بگین (نخست وزیر وقت رژیم صهیونیستی ) در روستایی«دیر یاسین» در حوالی قدس بود که صدها زن و كودك فلسطینی را قصابی كرد.

ادامه مطلب
«تو را جنوب نامیدم
ای پوشنده ی عبای حسین(ع)
و خورشید کربلا...
ای پیکری که از خاکت گندم و پیامبر می روید...
ای ماه غم که شبانگاه در چشمان فاطمه (س) می درخشی
ای زورق صیادی که پیشه ات مقاومت است
ای غوک رودخانه
که در درازنای شب،
سوره ی مقاومت می خوانی
ای روزهای عاشورا،
ای شربت گلاب صیدا،
و ای گلدسته های خدا
که به مقاومت فرا می خوانی...

«مسجد الاقصی،
شهیدی است تازه
به حساب گذشته اش می افزاییم
آتش و حریق، قندیل هایی هستند
که راه را روشن می کنند....»
«وعده ی ما در پسینگاه است
آنگاه که شب فرا رسد.
وعده ی آینده در تل آویو
که:
«نصر من الله و فتح القریب».


