قالت لی السمراء........

عشق تو هزار پرسش طرح می کند که هیچش در شعر پاسخ نیست......

یا قاضی الحاجات
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/01ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد 


عشق را بر کمان بگذار و زه را بکش!

سینه ام بی عشق است ای یار!

lمسعود کیمیایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/02/17ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

لان حبی لک فوق مستوی الکلام

قررت ان اسکت

و السلام...............

اکنون که عشقم نسبت به تو فراتر از گستره سخن است

پس بهتر است خاموش باشم

و السلام!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/18ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


گفتـــــي دوستت دارم و رفتي
من حيرت کردم

از دور سايه هايي غريب مي آمد از جنــــس دلتنگي
و اندوه و غربت و تنهايي و شايد عشق

با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت
گفتم عشق را نمـــــي خواهم
ترسيدم و گــــــريختم
رفتم تا پايان هرچه که بود و گم شدم
و اين ها
پيش از قصه ي لبخند تو بود

جـــــاي خلوتي بود
وسط نيستي
گفتي : هستم
نگريستم ، اما چيزي نبود
گفتم : نيستي
باز گفتي : هستم
بر خود لرزيدم و در دل گفتم نه ، نيستـــــــي
اين جا جز من کسي نيست

بعد انگار گرماي تو در دلم ريخت
من داغ شدم
گُر گرفتم تا گيج شدم
بعد لبخند زدي و من تسليم شدم و گفتم :
هستي ، تو هستي
اين من هستم که نيستم
گفتي : غلطي
و اين هنوز
پيش از قصه ي دست هاي تو بود

مصطفي مستور

+ نوشته شده در  شنبه 1392/09/09ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

کاش این همه نبودی

کاش اصلا نمی بودی

چرا من همه ی شهر را با تو قدم زدم؟

حالا یک جای رفتن برای خود نگذاشته ام

باید از این شهر بروم

این شهر بی تو مرا حبس می شود

من

بی

تو.....

من نه تو را دارم

نه خودم را

نه خدا را

نه حتی یک گوشه شهر که نباشی.

کاش خراب شوند همه ایستگاههای مترو

همه پیاده روهای این شهر

کاش! 

تو که بر نمیگردی،

من

بی نهایت مشتاقم به حمله مغول ها

یا زلزله ای،

من به ویرانی این شهر محتاجم .......... .

محتاجم


+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/07/23ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/07/23ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 



وقتی باد

پرده های اتاق و

جان مرا به بازی می گیرد،


خاطرات عشق زمستانی مان را به خاطر می آورم


آن هنگام ،

دست به دامن باران می شوم،

تا بر دیاری دیگر ببارد


و برف  ،

بر شهری دور.........


آرزو می کنم  خدا

 زمستان را از تقویم خود پاک کند!


 
نمی دانم  چگونه،

این فصل ها را

بی تو

تاب بیاورم......................!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/07/23ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 



آیا می دانید که اگر شما در حال حمل قرآن باشید

 

شیطان دچار درد شدید در سر میشود

 

و باز کردن قرآن،شیطان را تجزیه می کند

 

و با خواندن قرآن،به حالت غش فرو میرود..

 

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟

 

و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید 

 

 این پیام را به دیگران ارسال کنید

 

شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منصرف کند؟

 

فریب شیطان را نخور!

 

پس این حق را دارید که این پست رو کپی کنید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/04/27ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

به فضل خداوند متعال مقاله ای با عنواننزار قباني، تنها، «شاعر زن» نيست (بررسي اشعار سياسي قباني) در مجله علمی پژوهشی لسان مبین عربی دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین توسط این جانب و استاد ارجمند جناب آقای دکتر محمد جواد مهدوی به چاپ رسید.
چکیده      نزار قبانی به باور بسیاری از منتقدان و صاحب‌نظران شعر عرب، یکی از پدیده‌های شعر نو چه به لحاظ اسلوب و چه از نظر محتوای شعری است. او با پرداختن به شعر عاشقانة محض و موضوع زن، توانسته، همه آنچه را بیان کند که در باور امروز مربوط به عشق زمینی است. به همین سبب، او را «شاعر زن و عشق» لقب داده­اند؛ اما قبانی علاوه بر اشعار عاشقانه، مانند دیگر شاعران متعهد، به موضوعات سیاسی، وطنیات و مسائل قومی و ملیتی نیز پرداخته است. این مقاله به شیوة توصیفی- تحلیلی تلاش کرده است تا وجوه سیاسی و اجتماعی اشعار این شاعر زن عرب را بازنمایی کند و به این نتیجه پای بیفشارد که بررسی زندگی و تعمق در اشعار قبانی، نشان می‌دهد که بایست او را «شاعر متعهد وطن» نیز لقب داد.

+ نوشته شده در  جمعه 1392/03/31ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


اگر یک بار دیگر آزادی دست دهد،
خیال را از آن بیرون خواهم کرد.
آزادی می‌داند،
خیال دشمنِ ماست.

اگر یک بار دیگر آزادی دست دهد،
به شاعر خواهم گفت
خیال دشمنِ فردا است.

اگر یک بار دیگر آزادی دست دهد،
به نظامی خواهم گفت
بر طبل‌ها بکوبد
خیال، دشمن سرزمین است.

اگر آزادی دست ندهد،
در گوشه‌ی هواخوری زندان
برای زندانیان خواهم گفت
فقط به اندازه‌ی خیال آزادید.

خیال تنها راه زنده ماندن است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/03/15ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


این همه حسود بودم و نمی دانستم

به نسیمی که از کنارت

موذیانه می گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار ٬

که بی حیا نگاهت می کند

به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد ٬

حسادت می کنم .....

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم

طبیعت پر از نفس های آدمی است ٬

که مرا وادار می کند حسادت کنم

به تنهایی ام

به جهان

به خاطره ای دور از تو ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/03/15ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

  

هر سال با بهار

شکوفه می شدم ....................

امسال می خواهم سنگ باشم...........

خواهم آهن دلی کنم چندی............


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/12/24ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


في عيد فالنتاين
بحثت يا حبيبتي عن وردة حمراء
أرسلها سفيرة عني
بعيد عشق العشاق
فلم أجد في السوق أي وردة
حمراء أو بيضاء أو صفراء
لأن كل الورد في الأسواق
كما يقول بائع الأزهار
قد اشترته شعبة المباحث
لزوجة الخليفة الرشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/11/25ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


دوستم داشته‌باش… و نپرس چگونه
و در شرم درنگ نکن
و تن به ترس نده 
بی‌شِکوه دوستم داشته‌باش
نیام گلایه‌ دارد که به پیشوازِ شمشیر می‌رود؟
دریا و بندرم باش
وطنم وَ تبعیدگاهم
آرامش و توفانم باش
نرمی و تُندی‌ام…‌
دوستم داشته‌باش… به هزاران هزار شیوه
و چون تابستان مکرر نشو
بیزارم از تابستان
دوستم داشته باش… و بگو
که نمی‌خواهم بی‌صدا دوستم داشته باشی
و آری به عشق را
در گوری از سکوت نمی‌خواهم
دوستم داشته‌باش… دور از سرزمین ظلم و سرکوب
دور از شهرِ سرشار از مرگ‌مان
دور از تعصب‌ها
دور از قیدوبندهاش
دوستم داشته‌باش… دور از شهرمان
که عشق به آن پا نمی‌گذارد
و خدا به آن نمی‌آید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/11/10ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


دوستم داشته باش

از رفتن بمان

دستت را به من بده

که در امتداد دستانت

بندری است برای آرامش


+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/11/10ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

تو را بسیار دوست دارم

و می دانم که شیوه عشق من

کهنه شده است

شریان های قلبم

کهنه شده است

آمدن نامه بر من به پیش تو

و بردن گلهای زیبا به خانه ات

همه آیین هایی کهنه شده  است

.

تو را بسیار دوست دارم

و رویای من این است که مرا

در پیراهنی نو مبهوت کنی

و با عطری تازه ...دیدگاهی تازه...

و رویای من این است

که بارانی از شط بلند پرسشها ... بر من بباری

و چون خوشه گندم از پارچه نازبالش بشکفی...

تو را بسیار دوست دارم

و می دانم که نمی دانی...

و مسئله این است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/06ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

من تورا دوست دارم

اما از گرفتار شدن در تو هراس دارم

و از یگانه شدن با تو

و در جلد تو رفتن

که آزموده ها به من آموخته است از عشق زنان پرهیز کنم

و از خیزاب دریاها...

من بحث وجدل با عشق تو نمی کنم... که او روز ونهار من است

و من با آفتاب روز بحث نمی کنم

با عشق تو بحث و جدل نمی کنم

که او خود مقدر می کند چه روزی خواهد آمد...چه روزی رخت خواهد بست...

و او خود زمان گفتگو را و شکل گفتگو را تعیین می کند...

آیا گفتم که دوستت دارم؟

آیا گفتم که من خوشبخت هستم ، زیرا که تو آمده ای...

و حضورت مایه خوشبختی است

چون حضور شعر

چون حضور قایق ها وخاطرات دور...

هزارمین بار می گویم که تو را من دوست دارم...

چگونه می خواهی چیزی را تفسیر کنم که به تفسیر در نمی آید؟

چگونه می خواهی مساحت اندوهم را اندازه گیری کنم؟

حال آنکه اندوه من...چون کودک...هر روز زیباتر وبزرگ تر می شود

بگذار به همه زبانهایی که می دانی ونمی دانی بگویم

که تورا دوست دارم

.

تو را دوست دارم

چگونه می خواهی ثابت کنم که حضورت در جهان

چون حضور آب هاست

چون حضور درخت،

و تویی گل آفتابگردان...

و باغی نخل...

...

هیچ از ذهنم نمی گذرد

 که در برابر عشق تو مقاومت پیشه کنم، یا برا آن طغیان کنم

که من وتمامی اشعارم

اندکی از ساخته های دستان توایم..

همه شگفتی این است

که دختران از هر سو مرا احاطه کرده اند

و کسی جز تو نمی بینم...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/10/06ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

تقدیم به ماهی......ماهی امروز و همیشه.

ماهی طیبی

دوستت می‌دارم

   در فاصله‌ی این عشق و آن عشق

   در فاصله‌ی زنی که خداحافظی می‌کند

   و زنی که از راه می‌رسد


   این‌جا و آن‌جا

   دنبالِ تو می‌گردم

   هر اشاره‌ای

   انگار

   به چشم‌های تو می‌رسد


   چگونه تفسیر کنم این حسّی را

   که روز و شبم را ساخته


   زیباترین زنِ دنیا کنارِ من است

   پس چگونه

   مثلِ کبوتری

   می‌گذری از خیالِ من؟



   در فاصله‌ی دو دیدار

   در فاصله‌ی دو زن

   در فاصله‌ی قطاری که می‌رسد از راه و

   قطاری که راه می‌افتد

   پنج دقیقه فرصت هست


   فنجانی قهوه مهمانت می‌کنم

   پیش از آن‌که

   راهیِ سفر شوم


   پنج دقیقه فرصت داریم


   وجودِ تو آرامم می‌کند

   در این پنج دقیقه


   به تو می‌گویم رازهای پنهان را

   برای تو می‌بافم زمین و زمان را

   زیر و رو می‌کنی زندگی‌ام را

   در این پنج دقیقه


   پس چرا

   چه رنجی‌ست این

   چگونه می‌شود این‌جا از بی‌وفایی دَم زد؟



   لحظه‌هایی هست

   که غافلگیرم می‌کند شعر

   بی‌مقدّمه از راه می‌رسد


   هزار هزار انفجار

   در وجودِ دقیقه‌هاست

   و نوشتن راهی‌ست به رهایی


   پر می‌زنی

   مثلِ پروانه‌ای کاغذی بین دو انگشت


   چگونه پنجاه سال در دو جبهه بجنگم؟

   چگونه خودم را بین دو قارّه قسمت کنم؟

   چگونه با کسی جز تو آشنا شوم؟

   چگونه با کسی جز تو بنشینم؟

+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/25ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام

میگویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای این که از درد سر به دور باشیم

نقش دلقکی را بازی می کنم، عشق من

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم

زیرا که شب نمی تواند، حتی اگر بخواهد،

ستارگانش را نهان کند،

و دریا نمی تواند، حتی اگر بخواهد، کشتی هایش را.

+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/25ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

چیزی که در دوست داشتنت

بیش تر عذابم می دهد

این است که [ گر چه می خواهم]

اما طاقت بیش تر دوست داشتنت را ندارم!

و آنچه در حواس پنجگانه ام

به ستوهم می آورد

این است که آنها پنج تا هستند ، نه بیش تر!

زنی استثنائی چون تو را

احساساتی استثنائی باید

[که بدو تقدیم کرد]

و اشتیاقی استثنائی

و اشکهایی استثنائی...

زنی چون تو استثنائی راکتابهایی باید

که ویژه او نوشته شده باشند

و اندوهی ویژه

و مرگی که تنها مخصوص[ و به خاطر] او باشد

تو زنی هستی متکثر

در حالی که زبان یکی است

چه می توانم کرد

تا با زبانم آشتی کنم...

متاسفانه

نمی توانم ثانیه ها را درآمیزم

و آنها در هیات انگشتریی به انگشتانت تقدیم کنم

سال در سیطره ماهها

و ماهها در سیطره هفته ها

و هفته ها در سیطره روزهایشان هستند

و روزهای من محکوم به گذر شب و روز

در چشمان بنفشه ای تو!

آنچه در واژه های زبان آزارم می دهد

آن است که تو را بسنده نیستند...

تو زنی دشواری

زنی نانوشتنی

واژه های من بر فراز ارتفاعات تو

چونان اسب له له می زنند.

با تو مشکلی نیست

همه مشکل من با الفباست،

با بیست و هشت حرف

که توان پوشش گامی از آن همه مسافت زنانگی تو را ندارند!....

شاید تو به همین خرسند باشی

که تو را چونان شاهدختهای قصه های کودکان

یا چون فرشتگان سقف معابد ترسیم کرده ام

اما این مرا قانع نمی کند

زیرا می توانستم بهتر از اینت به تصویر بکشم

شاید تو مثل دیگر زنان

به هر شعر عاشقانه ای که برایت گفته باشند

خرسند باشی

اما خرسندی تو مرا قانع نمی کند

صدها واژه به دیدارم می شتابند

اما آنها را نمی پذیرم

صدها شعر

ساعتها در اتاق انتظارم می نشینند

اما عذر آنها را می خواهم

چون فقط در جستجوی شعری

برای زنی از زنان نیستم

من به دنبال "شعر تو"می گردم...

کوشیدم چشمانت را شعری کنم

اما به چیزی دست نیافتم

همه نوشته های پیش از تو هیچ اند

و همه نوشته های پس از تو هیچ!

من به دنبال سخنی هستم که بی هیچ سخنی

تو را بیان کند

یا شعری که فاصله میان شیهه دستم و آواز کبوتر را بپیماید!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/09/25ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

تمام آن‌چه دانسته‌ام همین است:

تو عشق منی

و آن‌که عاشق است

به هيچ چيز نمی‌اندیشد...

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/10ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

می‏ترسم،

آن را که دوست می‏دارم،

بگویم: «دوستت دارم»

چراکه

شراب چون از ساغر ریخته شود

اندکی از آن کاسته می‏شود.

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/10ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

دلم‌ می‌خواست‌ در عصرِ دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ !
در عصری‌ مهربان‌تَر و شاعرانه‌تَر !
عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ،
عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد !
دلم‌ می‌خواست‌ تو را
در عصرِ شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ !
در عصرِ هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌
و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر
و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌ !
نه‌ در عصرِ دیسکو ،
ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ !
دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم‌ !
عصری‌ که‌ در آن‌
گنجشکان‌ ،

پلیکان‌ها و

پریان‌ِ دریایی‌ حاکم‌ بودند !

عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود ،
از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها ،
عاشقان‌ ،
شاعران‌ ،
کودکان‌
و دیوانگان‌ !
ولی‌ افسوس‌ !
ما دیر رسیدیم‌ !
ما گُل‌ِ عشق‌ْ را جستجو می‌کنیم‌ ،
در عصری‌ که‌ با عشق‌ْ بیگانه‌ است‌

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/10ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

به همین سنگینی مسئولیتها قسم

که من سرم درد می کند

گیجگاه خاطره هایم دارد می ترکد

و قرمزی نگاه حسرتهایم,

پلکهای آرزویم را می آزارد.

بوی بد پیری می آید

سرم درد می کند

انگار گرمی گذشته ها

روی دلم را گرفته

و سردی ام کرده است از سرعت عمر

هذیان خوشبختی را بالا می آورم

از تشویش آینده دلم آشوب است

دست چپم می لرزد

عشق های دروغ،

فشارم را پایین می آورد

خاطره های دور و بی مزه،

کامم را تلخ می کند،

ترش می کنم

گوش هایم زنگ می زند

(کسی پشت سرم رجز می خواند؟)

عشق،توهم و دروغ

در دلم رخت می شویند

سردم است

خوابم می آید

می خواهم بخوابم وبیدار نشوم

من سرم درد می کند برای کودکی

مرا بیدار نکنید

من این کدئین را با سی سال عمر فرو داده ام

من باید بخوابم،

گرم شوم و بعد

تبم می برد و بزرگ می شوم

حالا که کودکم رویم لحاف بیندازید

باید گرم شوم

بخوابم و

بعد....

باید بزرگ شوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/08/29ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش میروم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی میکنم
که زیر پوستم شعله میکشد!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/27ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

هر آنکه بیاموزدم ...

 

هر آنکه بیاموزدم

که چگونه روی برگهای تنم جان دهم

تا بشر پیروز گردد

هر آنکه بیاموزدم

که چگونه قلبم را تکه نانی گردانم

تا بشر بدان سیر گردد

هر آنکه بیاموزدم

که چگونه رنج را از بین دفتر شعرم

و از بین دلگفته های فقرا پاک کنم

هر آنکه بیاموزدم

که چگونه سادگی را پیشه کنم

همچو علف

همچو آب

هر آنکه بیاموزدم

واژه ای برگزینم بیانگر:

جوش و خروش کودکان

و حس و حال  پاکدلان

هر آنکه بیاموزدم :

شعر، نامه عشقی است برای بشر

شعر، حرف دلی است از آن بشر

هر آنکه در تعریف شعر چنین حکمتی بیاموزدم

تا ابد بنده اویم

+ نوشته شده در  شنبه 1391/08/27ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 


اگر دوستم بداری تقویم را تغییر خواهم داد

فصل‌ هایی را حذف نموده

یا فصل‌ هایی را به آن اضافه خواهم کرد

و زمان گذشته را به پایان خواهم رساند

و بجای آن پایتختی برای زنان تاسیس خواهم کرد

اگر تو معشوق‌ ام شوی ، من پادشاهی خواهم بود

و ستارگان را با سفینه‌ ها و لشکریان فتح خواهم کرد

تا پیام آوری باشم ميان تمام عاشقان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/24ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

پرندگان ماه مهر را دوست دارم

که هرجا دلخواه آنهاست سفر می کنند

و از ته مانده ی بادام و انجیر باغ ،

در چمدانهای خویش توشه بر می گیرند.

من نیز..

دوست دارم چون پرندگان ماه مهر باشم

دوست دارم چون پرندگان مهر راه گم کنم..

گاه و بیگاه،

گم شدن زیباست..

می خواهم دنبال وطنی تازه باشم..

وطنی که هنوز کسی در آن زندگی نکرده باشد..

و خدایی را جستجو کنم،

که مرا تعقیب نکند.

و زمینی که با من دشمنی نورزد..

می خواهم از پوستم بگریزم

از صدایم.. از زبانم..

و چون عطر گلستانها فرار کنم

می خواهم از سایه ام بگریزم

و از القاب و عنوانهایم..

می خواهم از مشرق زمین فرار کنم

که لبریز از خرافه و اژدهاست..

و از خلیفه ها... و شاهزاده ها

از تمام پادشاهان..

می خواهم چون پرندگان ماه مهر عشق بورزم..

ای سرزمین شرقی سراسر دشنه و دار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/08/17ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

چشمانت آخرین چیزی است که از میراث عشق به جا مانده ‌است

آخرین چیزی است که از نامه‌های عاشقانه باقی است

و دستانت... آخرین ِ دفتر‌های حریری است...

بر روی‌شان...

شیرین‌ترین سخنی که نزد من است ثبت شده‌

مرا عشق پرورده ‌است، مانند لوح توتیا

و محو نشدم...

در حالی ‌که شعر باخنجرش طعنه می‌زند مرا،

رها کنم تا که توبه کنم

دوستت دارم...

ای کسی که دریاهای جنوب را در چشمانش اندوخته

با من باش

تا دریا به رنگ آبی‌اش بماند

و هلو تا همیشه بوی خوشش را نگه ‌دارد

شمایل فاطمه همیشگی شود

و مانند کبوتر، زیر نور غروب پرواز کند

با من باش... چه بسا حسین بیاید

در لباس کبوتر‌ها، و همانند مه و  رایحه‌ی خوش

و از پشت سر او مناره‌ها می آیند، و سوگند به پروردگارم

و همه‌ی بیابان‌های جنوب...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/07/09ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/06/12ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط م.یزدان نژاد  | 

مطالب قدیمی‌تر